فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
۱دلم در بند تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز بهاران
۲هلاک ما چنان مهمل گرفتند
که قتل مور در پای سواران
۳به خیل هر که میآیم به زنهار
نمیبینم به جز زنهارخواران
۴ندانستم که در پایان صحبت
چنین باشد وفای حق گزاران
۵به گنج شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنجند ماران
۶دلا گر دوستی داری به ناچار
بباید بردنت جور هزاران
۷خلاف شرط یاران است سعدی
که برگردند روز تیرباران
۸چه خوش باشد سری در پای یاری
به اخلاص و ارادت جان سپاران
۹