نه از چینم حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
۱هر آن ساعت که با یاد من آید
فراموشم شود موجود و معدوم
۲ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الا رزق مقسوم
۳رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
۴از آن شاهد که در اندیشه ماست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
۵به روی او نماند هیچ منظور
به بوی او نماند هیچ مشموم
۶نه بیاو عیش میخواهم نه با او
که او در سلک من حیف است منظوم
۷رفیقان چشم ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سرّیست مکتوم
۸همه عالم گر این صورت ببینند
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
۹چنان سوزم که خامانم نبینند
نداند تندرست احوال محموم
۱۰مرا گر دل دهی ور جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
۱۱نشاید برد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جُلّاب مسموم
۱۲چو آهن تاب آتش مینیارد
همیباید که پیشانی کند موم
۱۳