بکن چندان که خواهی جور بر من
که دستت بر نمیدارم ز دامن
۱چنان مرغ دلم را صید کردی
که بازش دل نمیخواهد نشیمن
۲اگر دانی که در زنجیر زلفت
گرفتار است در پایش میفکن
۳به حسن قامتت سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالبالظن
۴الا ای باغبان! این سرو بنشان
و گر صاحب دلی، آن سرو برکن
۵جهان روشن به ماه و آفتاب است
جهان ما به دیدار تو روشن
۶تو بیزیور محلّایی و بیرخت
مزکّایی و بیزینت مزیّن
۷شبی خواهم که مهمان من آیی
به کام دوستان و رغم دشمن
۸گروهی عام را کز دل خبر نیست
عجب دارند از آه سینهٔ من
۹چو آتش در سرای افتاده باشد
عجب داری که دود آید ز روزن
۱۰تو را خود هر که بیند دوست دارد
گناهی نیست بر سعدی معین
۱۱