مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
۱و گر فردا به زندان میبرندم
به نقد این ساعت اندر بوستانم
۲جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام دل تو بودی از جهانم
۳چه دامنهای گل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانم
۴نمیدانستم از بخت همایون
که سیمرغی فتد در آشیانم
۵تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح آن هم بر تو خوانم
۶سخنها دارم از دست تو در دل
ولیکن در حضورت بی زبانم
۷بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
۸مگو سعدی مراد خویش برداشت
اگر تو سنگدلی من مهربانم
۹اگر تو سرو سیمینتن بر آنی
که از پیشم برانی من بر آنم
۱۰که تا باشم خیالت میپرستم
و گر رفتم سلامت میرسانم
۱۱