چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
۱گهی بر درد بیدرمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم
۲مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
۳مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
۴نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
۵چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم
۶چه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندم
۷تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم
۸گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
۹سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
۱۰و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم
۱۱