از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
۱گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
۲چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
۳گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
۴دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
۵تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
۶من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
۷بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
۸او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
۹گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
۱۰