پیوند روح میکند این باد مشکبیز
هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز
۱شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه
عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز
۲ور دوست دست میدهدت هیچ گو مباش
خوشتر بود عروس نکوروی بیجهیز
۳امروز باید ار کرمی میکند سحاب
فردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز
۴من در وفا و عهد چنان کند نیستم
کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز
۵گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
عیار مدعی کند از دشمن احتریز
۶فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را
بینم فراغتم بود از روز رستخیز
۷تا خود کجا رسد به قیامت نماز من
من روی در تو و همه کس روی در حجیز
۸سعدی به دام عشق تو در پایبند ماند
قیدی نکردهای که میسر شود گریز
۹