ای صبر پای دار که پیمان شکست یار
کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار
۱برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم
یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار
۲در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر
لیک آب چشم و آتش دل هر دو هست یار
۳چون قامتم کمانصفت از غم خمیده دید
چون تیر ناگهان ز کنارم بجست یار
۴سعدی به بندگیش کمر بستهای ولیک
منت منه که طرفی از این برنبست یار
۵اکنون که بیوفایی یارت درست شد
در دل شکن امید که پیمان شکست یار
۶