یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار
۱گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ
بیند خطای خویش و نبیند خطای یار
۲یار از برای نفس گرفتن طریق نیست
ما نفْس خویشتن بکُشیم از برای یار
۳یاران شنیدهام که بیابان گرفتهاند
بیطاقت از ملامت خلق و جفای یار
۴من ره نمیبرم مگر آن جا که کوی دوست
من سر نمینهم مگر آن جا که پای یار
۵گفتی هوای باغ در ایام گل خوشست
ما را به در نمیرود از سر هوای یار
۶بُستان بیمشاهده دیدن مجاهدهست
ور صد درخت گل بنشانی به جای یار
۷ای باد اگر به گلشن روحانیان رَوی
یار قدیم را برسانی دعای یار
۸ما را ز درد عشق تو با کس حدیث نیست
هم پیش یار گفته شود ماجرای یار
۹هر کس میان جمعی و سعدی و گوشهای
بیگانه باشد از همه خلق آشنای یار
۱۰