هر شب اندیشهٔ دیگر کنم و رأی دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
۱بامدادان که برون مینهم از منزل پای
حُسنِ عهدم نگذارد که نهم پای دگر
۲هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
۳زآن که هرگز به جمال تو در آیینهٔ وهم
متصور نشود صورت و بالای دگر
۴وامقی بود که دیوانهٔ عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
۵وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
۶بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
۷هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
۸بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر
۹