اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید
جان رفتهست که با قالب مشتاق آید
۱همه شبهای جهان روز کند طلعت او
گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید
۲هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم
پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید
۳بندگی هیچ نکردیم و طمع میداریم
که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید
۴گر همه صورت خوبان جهان جمع کنند
روی زیبای تو دیباچه اوراق آید
۵دیگری گر همه احسان کند از من بخل است
وز تو مطبوع بود گر همه احراق آید
۶سرو از آن پای گرفتهست به یک جای مقیم
که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید
۷بی تو گر باد صبا میزندم بر دل ریش
همچنان است که آتش که به حراق آید
۸گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم
تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید
۹سعدیا هر که ندارد سر جانافشانی
مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید
۱۰