به فلک میرسد از رویِ چو خورشید تو نور
«قل هو الله احد» چشمِ بد از روی تو دور
۱آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد
بلکه در جنتِ فردوس نباشد چو تو حور
۲حور، فردا که چنین روی بهشتی بیند
گرش انصاف بود، معترف آید به قصور
۳شبِ ما، روز نباشد مگر آن گاه که تو
از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور
۴زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد
مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور
۵آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد
که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور
۶سحرِ چشمان تو باطل نکند چشمآویز
مست چندان که بکوشند نباشد مستور
۷این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت
عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور
۸آن چه در غیبتت، ای دوست! به من میگذرد
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور
۹منم امروز و تو انگشتنمای زن و مرد
من به شیرینسخنی، تو به نکویی مشهور
۱۰سختم آید که به هر دیده، تو را مینگرند
سعدیا! غیرتت آمد نه عجب سعد غیور
۱۱