کاروانی شکر از مصر به شیراز آید
اگر آن یار سفر کردهٔ ما بازآید
۱گو تو بازآی که گر خون منت در خورد است
پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید
۲نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار
چیست تا در نظر عاشقِ جانباز آید؟
۳من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمر
کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید
۴اگر این داغ جگرسوز که بر جان من است
بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید
۵من همان روز که روی تو بدیدم گفتم
«هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید»
۶هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آن که محبوب من است از همه ممتاز آید
۷گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی
هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید
۸