آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
۱گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان میآید
۲کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران میآید
۳یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
۴چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز
باز بر هم منه ار تیر و سنان میآید
۵عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقصکنان میآید
۶حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان میآید
۷کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست
کاین خدنگ از نظر خلق نهان میآید
۸اندرون با تو چنان انس گرفتهست مرا
که ملالم ز همه خلق جهان میآید
۹شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان میآید
۱۰سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن میآید
۱۱