که برگذشت که بوی عبیر میآید؟
که میرود که چنین دلپذیر میآید؟
۱نشان یوسفِ گمکرده میدهد یعقوب
مگر ز مصر به کنعان بشیر میآید؟
۲ز دست رفتم و بیدیدگان نمیدانند
که زخمهای نظر بر بصیر میآید
۳همی خرامد و عقلم به طبع میگوید
«نظر بدوز که آن بینظیر میآید»
۴جمال کعبه چنان میدواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر میآید
۵نه آن چنان به تو مشغولم، ای بهشتیرو
که یاد خویشتنم در ضمیر میآید
۶ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم
و گر مقابله بینم که تیر میآید
۷هزار جامهٔ معنی که من براندازم
به قامتی که تو داری قصیر میآید
۸به کشتن آمده بود آن که مدعی پنداشت
که رحمتی مگرش بر اسیر میآید
۹رسید نالهٔ سعدی به هر که در آفاق
هم آتشی زدهای تا نفیر میآید
۱۰