به حسن دلبر من هیچ در نمیباید
جز این دقیقه که با دوستان نمیپاید
۱حلاوتیست لب لعل آبدارش را
که در حدیث نیاید چو در حدیث آید
۲ز چشم غمزده خون میرود به حسرت آن
که او به گوشه چشم التفات فرماید
۳بیا که دم به دمت یاد میرود هر چند
که یاد آب به جز تشنگی نیفزاید
۴امیدوار تو جمعی که روی بنمایی
اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید
۵نخست خونم اگر میروی به قتل بریز
که گر نریزی از دیدهام بپالاید
۶به انتظار تو آبی که میرود از چشم
به آب چشم نماند که چشمه میزاید
۷کنند هر کسی از حضرتت تمنایی
خلاف همت من کز توام تو میباید
۸شکر به دست ترش روی خادمم مفرست
و گر به دست خودم زهر میدهی شاید
۹تو همچو کعبه عزیز اوفتادهای در اصل
که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید
۱۰من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق
عنان عقل ز دست حکیم برباید
۱۱نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدی
چو ترک ترک نگفتی تحملت باید
۱۲در سرای در این شهر اگر کسی خواهد
که روی خوب نبیند به گل برانداید
۱۳