هفتهای میرود از عمر و به ده روز کشید
کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید
۱آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید
۲هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود
گو بگو از لب شیرین که لطیف است و لذیذ
۳گر من از خار بترسم نبرم دامن گل
کام در کام نهنگ است بباید طلبید
۴مرو ای دوست که ما بی تو نخواهیم نشست
مَبُر ای یار که ما از تو نخواهیم برید
۵از تو با مصلحت خویش نمیپردازم
که محال است که در خود نگرد هر که تو دید
۶آفرین کردن و دشنام شنیدن سهل است
چه از آن به که بود با تو مرا گفتوشنید
۷جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل
عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید
۸آخر ای مطرب از این پرده عشاق بگرد
چند گویی که مرا پرده به چنگ تو درید
۹تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند
چند چون ماهی بر خشک توانند طپید
۱۰سخن سعدی بشنو که تو خود زیبایی
خاصه آن وقت که در گوش کنی مروارید
۱۱