در من این عیب قدیم است و به در مینرود
که مرا بیمی و معشوق به سر مینرود
۱صبرم از دوست مفرمای و تعنّت بگذار
کاین بلاییست که از طبع بشر مینرود
۲مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت
گر به سنگش بزنی جای دگر مینرود
۳عجب از دیدهٔ گریان مَنَت میآید
عجب آن است کز او خون جگر مینرود
۴من از این باز نیایم که گرفتم در پیش
اگرم میرود از پیش، اگر مینرود
۵خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچهٔ ما راه به در مینرود!
۶جور معشوق چنان نیست که الزام رقیب
گویی ابریست که از پیش قمر مینرود
۷تا تو منظور پدید آمدی ای فتنهٔ پارس
هیچ دل نیست که دنبال نظر مینرود
۸زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل
چند مرهم بنهادیم و اثر مینرود
۹ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم
مِهر مُهریست که چون نقش حَجَر مینرود
۱۰موضعی در همه آفاق ندانم امروز
کز حدیث من و حسن تو خبر مینرود
۱۱ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی
چند گویی مگس از پیش شکر مینرود
۱۲