هر که را باغچهای هست به بستان نرود
هر که مجموع نشستهست پریشان نرود
۱آن که در دامنش آویخته باشد خاری
هرگزش گوشهٔ خاطر به گلستان نرود
۲سفر قبله دراز است و مجاور با دوست
روی در قبلهٔ معنی به بیابان نرود
۳گر بیارند کلیدِ همه درهای بهشت
جانِ عاشق به تماشاگه رضوان نرود
۴گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی
اندرونت به گل و لاله و ریحان نرود
۵هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست
مدّعی باشد اگر بر سرِ پیکان نرود
۶صفتِ عاشقِ صادق به درستی آن است
که گَرَش سر برود از سر پیمان نرود
۷به نصیحتْگرِ دلشیفته میباید گفت
برو ای خواجه که این درد به درمان نرود
۸به ملامت نبرند از دلِ ما صورتِ عشق
نقش بر سنگ نبشتهست به طوفان نرود
۹عشق را عقل نمیخواست که بیند لیکن
هیچ عیّار نباشد که به زندان نرود
۱۰سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت
شب به پایان رَوَد و شرح به پایان نرود
۱۱