گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وآن چنان پای گرفتهست که مشکل برود
۱دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود
۲چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
۳ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
۴موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
۵سهل بود آن که به شمشیر عتابم میکشت
قتل صاحبنظر آن است که قاتل برود
۶نه عجب گر برود قاعدهٔ صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
۷کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
۸گر همه عمر ندادهست کسی دل به خیال
چون بیاید به سر راه تو بیدل برود
۹روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود
۱۰سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
۱۱قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود
۱۲