نفسی، وقت بهارم، هوس صحرا بود
با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود
۱خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم
وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود
۲پارس در سایهٔ اقبال اتابک ایمن
لیکن از نالهٔ مرغان چمن غوغا بود
۳شکرین پستهدهانی به تفرج بگذشت
که چه گویم؟ نتوان گفت که چون زیبا بود
۴یعلم الله که شقایق، نه بدان لطف و سمن
نه بدان بوی و صنوبر، نه بدان بالا بود
۵فتنهٔ سامریش در نظرِ شورانگیز
نفس عیسویش در لب شکرخا بود
۶من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکست
یارِ بتپیکرِ مهرویِ ملکسیما بود
۷دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد
همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود
۸