تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
۱چو هر چه میرسد از دست اوست فرقی نیست
میان شربت نوشین و تیغ زهرآلود
۲نسیم باد صبا بوی یار من دارد
چو باد خواهم از این پس به بوی او پیمود
۳همیگذشت و نظر کردمش به گوشه چشم
که یک نظر بربایم مرا ز من بربود
۴به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن
دگر به گِل نتوانستم آفتاب اندود
۵سوار عقل که باشد که پشت ننماید
در آن مقام که سلطان عشق روی نمود
۶پیام ما که رساند به خدمتش که رضا
رضای توست گرم خسته داری ار خشنود
۷شبی نرفت که سعدی به داغ عشق نگفت
دگر شب آمد و کی بی تو روز خواهد بود
۸