چه سرو است آن که بالا مینماید
عنان از دست دلها میرباید
۱که زاد این صورت منظور محبوب
از این صورت ندانم تا چه زاید
۲اگر صد نوبتش چون قرص خورشید
ببینم آب در چشم من آید
۳کس اندر عهد ما مانند وی نیست
ولی ترسم به عهد ما نپاید
۴فراغت زان طرف چندان که خواهی
وزین جانب محبت میفزاید
۵حدیث عشق جانان گفتنی نیست
و گر گویی کسی همدرد باید
۶درازای شب از ناخفتگان پرس
که خوابآلوده را کوته نماید
۷مرا پای گریز از دست او نیست
اگر میبنددم ور میگشاید
۸رها کن تا بیفتد ناتوانی
که با سرپنجگان زور آزماید
۹نشاید خون سعدی بیسبب ریخت
ولیکن چون مراد اوست شاید
۱۰