قیامت باشد آن قامت در آغوش
شراب سلسبیل از چشمهٔ نوش
۱غلام کیست آن لعبت؟ که ما را
غلام خویش کرد و حلقه در گوش
۲پریپیکر بتی کز سحر چشمش
نیامد خواب در چشمان من دوش
۳نه هر وقتم به یادِ خاطر آید
که خود هرگز نمیگردد فراموش
۴حلالش باد اگر خونم بریزد
که سر در پای او خوشتر که بر دوش
۵نصیحتگوی ما عقلی ندارد
برو گو «در صلاح خویشتن کوش»
۶دهل زیر گلیم از خلق پنهان
نشاید کرد و آتش زیر سرپوش
۷بیا ای دوست! ور دشمن ببیند
چه خواهد کرد؟ گو «میبین و میجوش»
۸تو از ما فارغ و ما با تو همراه
ز ما فریاد میآید، تو خاموش
۹حدیث حسن خویش از دیگری پرس
که سعدی در تو حیران است و مدهوش
۱۰