یکی را دست حسرت بر بناگوش
یکی با آن که میخواهد در آغوش
۱نداند دوشبردوش حریفان
که تنهامانده چون خُفت از غمش دوش؟
۲نکوگویان نصیحت میکنندم
ز من فریاد میآید که خاموش
۳ز بانگ رود و آوای سرودم
دگر جای نصیحت نیست در گوش
۴مرا گویند چشم از وی بپوشان
ورا گو برقعی بر خویشتن پوش
۵نشانی زان پری تا در خیال است
نیاید هرگز این دیوانه با هوش
۶نمیشاید گرفتن چشمه چشم
که دریای درون میآورد جوش
۷بیا تا هر چه هست از دست محبوب
بیاشامیم اگر زهر است اگر نوش
۸مرا در خاک راه دوست بگذار
برو گو دشمن اندر خون من کوش
۹نه یاری سستپیمان است سعدی
که در سختی کند یاری فراموش
۱۰