رفتی و نمیشوی فراموش
میآیی و میروم من از هوش
۱سِحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
۲پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمیرسد به آغوش
۳جور از قِبَلَت، مقام عدل است
نیشِ سخنت مقابل نوش
۴بیکار بوَد که در بهاران
گویند به عندلیب: «مخروش»
۵دوش آن غمِ دل که مینهفتم
باد سَحرش ببرد سرپوش
۶آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش
۷شهری مُتحَدِّثانِ حُسنت
الا مُتحَیِّرانِ خاموش
۸بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقهٔ عارفانِ مدهوش
۹آتش که تو میکنی محال است
کاین دیگ فرونشیند از جوش
۱۰بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش
۱۱ای خواجه! برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش
۱۲گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش
۱۳سعدی همهساله پند مردم
میگوید و خود نمیکند گوش
۱۴