شرط است جفا کشیدن از یار
خمر است و خمار و گلبن و خار
۱من معتقدم که هرچه گویی
شیرین بود از لب شکربار
۲پیش دگری نمیتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
۳عیبت نکنم اگر بخندی
بر من چو بگریم از غمت زار
۴شک نیست که بوستان بخندد
هر گه که بگرید ابر آذار
۵تو میروی و خبر نداری
واندر عقبت قلوب و ابصار
۶گر پیش تو نوبتی بمیرم
هیچم نبود گزند و تیمار
۷جز حسرت آن که زنده گردم
تا پیش بمیرمت دگربار
۸گفتم که به گوشهای چو سنگی
بنشینم و روی دل به دیوار
۹دانم که میسرم نگردد
تو سنگ درآوری به گفتار
۱۰سعدی نرود به سختی از پیش
با قید کجا رود گرفتار؟
۱۱