غزلیاتغزل شمارهٔ ۳۷۸ سعدیشاعرسعدیمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریمن با تو نه مرد پنجه بودمافکندم و مردی آزمودم۱دیدم دل خاص و عام بردیمن نیز دلاوری نمودم۲در حلقه کارزارم انداختآن نیزه که حلقه میربودم۳انگشتنمای خلق بودمو انگشت به هیچ برنسودم۴عیب دگران نگویم این بارکاندر حق خویشتن شنودم۵گفتم که برآرم از تو فریادفریاد که نشنوی چه سودم۶از چشم عنایتم میندازکاول به تو چشم برگشودم۷گر سر برود فدای پایتمرگ آمدنیست دیر و زودم۸امروز چنانم از محبتکآتش به فلک رسید و دودم۹وان روز که سر برآرم از خاکمشتاق تو همچنان که بودم۱۰