شکست عهد مودّت نگار دلبندم
برید مهر و وفا یار سستپیوندم
۱به خاک پای عزیزان که از محبّت دوست
دل از محبّت دنیا و آخرت کندم
۲تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خونخوار خویش نپسندم
۳اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم
۴بیار ساقی سرمست جام بادهٔ عشق
بده به رغم مُناصح که میدهد پندم
۵من آن نیم که پذیرم نصیحت عقلا
پدر بگوی که من بیحساب فرزندم
۶به خاک پای تو سوگند و جان زندهدلان
که من به پای تو در مُردن آرزومندم
۷بیا بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو هیچ پابندم
۸به خنده گفت که سعدی از این سخن بگریز
کجا روم که به زندان عشق دربندم
۹