شب دراز به امید صبح بیدارم
مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم
۱عجب که بیخ محبت نمیدهد بارم
که بر وی این همه باران شوق میبارم
۲از آستانهٔ خدمت نمیتوانم رفت
اگر به منزل قربت نمیدهی بارم
۳به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی
بیا و زنده جاوید کن دگربارم
۴چه روزها به شب آوردهام در این امید
که با وجود عزیزت شبی به روز آرم
۵چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟
چه کردهام که به هجران تو سزاوارم؟
۶هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بیمهریت طلبکارم
۷من از حکایت عشق تو بس کنم؟ هیهات
مگر اجل که ببندد زبان گفتارم
۸هنوز قصهٔ هجران و داستان فراق
به سر نرفت و به پایان رسید طومارم
۹اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی
حدیث عشق به پایان رسد؟ نپندارم
۱۰حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
یکی تمام بود مطّلع بر اسرارم
۱۱