نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
۱نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
۲من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
۳بلای عشق تو بر من چنان اثر کردهست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
۴قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
۵به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
۶نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تأمل او خیره میشود بصرم
۷تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
۸به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
۹مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم
۱۰