میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
۱میروم بیدل و بی یار و یقین میدانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
۲خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
۳وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
۴پای میپیچم و چون پای دلم میپیچد
بار میبندم و از بار فروبستهترم
۵چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تندر ز غمت پیرهنِ جان بدرم
۶آتش خشم تو برد آب من خاکآلود
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
۷هر نوردی که ز طومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
۸نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سرم
۹به هوای سر زلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
۱۰گر سخن گویم من بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
۱۱خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
۱۲بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
۱۳گرچه در کلبه خلوت بودم نور حضور
هم سفر به که نماندست مجال حضرم
۱۴سرو بالای تو در باغ تصور برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
۱۵گر به تن بازکنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سر به رکاب تو درم
۱۶گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوتهنظرم
۱۷به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
۱۸شوخچشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگسران ملامت ز کنار شکرم
۱۹از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
۲۰