عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
۱تو که از صورت حال دل ما بیخبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
۲ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
۳تو برو مصلحت خویشتن اندیش که من
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
۴عهد کردیم که جان در سر کار تو کنیم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
۵من که روی از همه عالم به وصالت کردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
۶راست خواهی تو مرا شیفته میگردانی
گرد عالم به چنین روز نه من میگردم
۷خاک نعلین تو ای دوست نمییارم شد
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
۸روز دیوان جزا دست من و دامن تو
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم
۹