من همان روز که آن خال بدیدم گفتم
بیم آن است بدین دانه که در دام افتم
۱هرگز آشفتهٔ رویی نشدم یا مویی
مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم
۲هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد
گو بدانید که من با غم رویَش جفتم
۳رنگ رویم غم دل پیش کسان میگوید
فاش کرد آن که ز بیگانه همی بنهفتم
۴پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار
معرفت پند همیداد و نمیپذرفتم
۵هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز
گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم
۶آتشی بر سرم از داغ جدایی میرفت
و آبی از دیده همی شد که زمین میسفتم
۷عجب آن است که با زحمت چندینی خار
بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم
۸پیش از این خاطر من خانهٔ پرمشغله بود
با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم
۹سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی
آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم
۱۰