من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
۱همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
۲خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
۳من که در هیچ مقامی نزدم خیمهٔ انس
پیش تو رخت بیَفکندم و دل بنهادم
۴دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
۵به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
۶تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
۷به سخن راست نیاید که چه شیرینسخنی
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
۸دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پُربادم
۹مینماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
۱۰ظاهر آن است که با سابقهٔ حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم
۱۱ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟
داوری نیست که از وی بستاند دادم
۱۲دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
۱۳هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
۱۴سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح
نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم
۱۵