هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردم
همی برابرم آید خیال روی تو هر دم
۱نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت
که آب دیدهٔ سرخم بگفت و چهرهٔ زردم
۲به گلبنی برسیدم، مجال صبر ندیدم
گلی تمام نچیدم، هزار خار بخوردم
۳بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه
که من حکایت دیدار دوست درننوردم
۴هر آن کسم که نصیحت همی کند به صبوری
به هرزه باد هوا میدمد بر آهن سردم
۵به چشمهای تو دانم که تا ز چشم برفتی
به چشم عشق و ارادت، نظر به هیچ نکردم
۶نه روز میبشمردم در انتظار جمالت
که روز هجر تو را خود، ز عمر مینشمردم
۷چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد
به دوستی که شکایت، به هیچ دوست نبردم
۸من از کمند تو اول، چو وحش میبرمیدم
کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
۹تو را که گفت که «سعدی، نه مردِ عشقِ تو باشد»؟
گر از وفات بگردم، درست شد که نه مَردم
۱۰