یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
۱چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
۲ببند یک نفس ای آسمان دریچهٔ صبح
بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم
۳ندانم این شب قدر است یا ستارهٔ روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم؟
۴خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
۵بدین دو دیده که امشب تو را همیبینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
۶روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنهترم
۷چو میندیدمت از شوق بیخبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بیخبرم
۸سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
۹میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
۱۰مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم
۱۱