خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
۱که گفت آن روی شهرآرای بنمای
دگربارش که بنمودی فراپوش
۲دل سنگینت آگاهی ندارد
که من چون دیگ رویین میزنم جوش
۳نمیبینم خلاص از دست فکرت
مگر کافتاده باشم مست و مدهوش
۴به ظاهر پند مردم مینیوشم
نهانم عشق میگوید که منیوش
۵مگر ساقی که بستانم ز دستش
مگر مطرب که بر قولش کنم گوش
۶مرا جامی بده وین جامه بستان
مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش
۷نشستم تا برون آیی خرامان
تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
۸تو در عالم نمیگنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گُنجی در آغوش
۹خردمندان نصیحت میکنندم
که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
۱۰ولیکن تا به چوگان میزنندش
دهل هرگز نخواهد بود خاموش
۱۱