آن که نقشی دیگرش جایی مصور میشود
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر میشود
۱عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد
بیخلاف آن مملکت بر وی مقرر میشود
۲دیگران را تلخ میآید شراب جور عشق
ما ز دست دوست میگیریم و شَکَّر میشود
۳دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان
گر بدین مقدارت آن دولت میسر میشود
۴هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیک
پیل اگر دربند میافتد مسخر میشود
۵عیشها دارم در این آتش که بینی دم به دم
کاندرونم گرچه میسوزد منور میشود
۶تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشست
ظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر میشود
۷غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویش
باز میبینم که در آفاق دفتر میشود
۸آب شوق از چشم سعدی میرود بر دست و خط
لاجرم چون شعر میآید سخن تر میشود
۹قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود
چون همیسوزد جهان از وی معطر میشود
۱۰