یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
۱خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع
لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
۲من هم اولروز گفتم جان فدای روی تو
شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
۳درد عشق از هر که میپرسم جوابم میدهد
از که میپرسی؟ که من خود عاجزم در کار خویش
۴صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق
ای که صحبت با یکی داری نه در مقدار خویش
۵یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکست
یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش
۶حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن
ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش
۷عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود
من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
۸هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگوی
ما نمیداریم دست از دامن دلدار خویش
۹روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس
من نپردازم به هیچ از گفتوگوی یار خویش
۱۰سعدیا در کوی عشق از پارسایی دم مزن
هر متاعی را خریداریست در بازار خویش
۱۱