گرم قبول کنی ور برانی از بر خویش
نگردم از تو و گر خود فدا کنم سر خویش
۱تو دانی ار بنوازی و گر بیندازی
چنان که در دلت آید به رأی انور خویش
۲نظر به جانب ما گر چه منت است و ثواب
غلام خویش همی پروری و چاکر خویش
۳اگر برابر خویشم به حکم نگذاری
خیال روی تو نگذارم از برابر خویش
۴مرا نصیحت بیگانه منفعت نکند
که راضیم که قفا بینم از ستمگر خویش
۵حدیث صبر من از روی تو همان مثَل است
که صبر طفل به شیر از کنار مادر خویش
۶رواست گر همه خلق از نظر بیندازی
که هیچ خلق نبینی به حسن و منظر خویش
۷به عشق روی تو گفتم که «جان برافشانم»
دگر به شرم درافتادم از محقر خویش
۸تو سر به صحبت سعدی درآوری هیهات
زهی خیال که من کردهام مصور خویش
۹چه بر سر آید از این شوق غالبم؟ دانی؟
همان چه مورچه را بر سر آمد از پر خویش
۱۰