هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
منِ بیکار، گرفتارِ هوای دلِ خویش
۱هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
چون به دست آمدی ای لقمهٔ از حوصله بیش؟
۲این تویی با من و غوغای رقیبان از پس
وین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش
۳همچنان داغ جدایی جگرم میسوزد
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
۴باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
خیمهٔ پادشه آن گاه فضای درویش؟
۵زخم شمشیر غمت را ننهم مرهم کس
تشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
۶عاشقان را نتوان گفت که «بازآی از مهر»
کافران را نتوان گفت که «برگرد از کیش»
۷منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
۸من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
کژدم از خُبث طبیعت بزند سنگ به نیش
۹تو به آرامِ دلِ خویش رسیدی سعدی
مِی خور و غم مخور از شَنْعَت بیگانه و خویش
۱۰ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش
۱۱