کس ندیدهست به شیرینی و لطف و نازش
کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش
۱مطرب ما را دردیست که خوش مینالد
مرغ عاشق طربانگیز بود آوازش
۲بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق
آبگینه نتواند که بپوشد رازش
۳مرغِ پرنده اگر در قفسی پیر شود
همچنان طبع فرامُش نکند پروازش
۴تا چه کردیم دگر باره که شیرینلب دوست
به سخن باز نمیباشد و چشم از نازش
۵من دعا گویم اگر تو همه دشنام دهی
بنده خدمت بکند ور نکنند اعزازش
۶غرق دریای غمت را رمقی بیش نماند
آخر اکنون که بکشتی به کنار اندازش
۷خون سعدی کم از آن است که دست آلایی
ملخ آن قدر ندارد که بگیرد بازش
۸