دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
۱قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟
۲ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
۳آهِ دریغ و آبِ چشم ارچه موافق مناند
آتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش
۴هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
۵عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
۶لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
۷نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
۸عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
۹پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
۱۰