بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم
۱بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دل است همچنان ور به هزار منزلم
۲ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم
۳بارکشیدهی جفا پرده دریدهی هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم
۴معرفت قدیم را بُعد حجاب کی شود
گرچه به شخص غایبی در نظری مقابلم
۵آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
۶ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم
۷مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
۸گر نظری کنی کُنَد کِشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
۹سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی
کی ز دلم به در رود خوی سرشته در گِلم
۱۰داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
۱۱