هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
۱باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا
غالیهای بساز از آن طره مشکبوی او
۲هر کس از او به قدر خویش آرزویی همیکنند
همت ما نمیکند زو به جز آرزوی او
۳من به کمند او درم او به مراد خویشتن
گر نرود به طبع من من بروم به خوی او
۴دفع زبان خصم را تا نشوند مطلع
دیده به سوی دیگری دارم و دل به سوی او
۵دامن من به دست او روز قیامت اوفتد
عمر به نقد میرود در سر گفت و گوی او
۶سعدی اگر برآیدت پای به سنگ دم مزن
روز نخست گفتمت سر نبری ز کوی او
۷