دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
۱معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر
کبر رها نمیکند کز پس و پیش بنگری
۲آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم
سیر نمیشود نظر بس که لطیفمنظری
۳غایت کام و دولت است آن که به خدمتت رسید
بنده میان بندگان بسته میان به چاکری
۴روی به خاک مینهم گر تو هلاک میکنی
دست به بند میدهم گر تو اسیر میبری
۵هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی
پیش که داوری برند از تو که خصم و داوری
۶بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسد
گر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری
۷گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود
میروی و مقابلی غایب و در تصوری
۸جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان
گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری
۹سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستان
ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری
۱۰