دیدم امروز بر زمین قمَری
همچو سروی روان به رهگذری
۱گوییا بر من از بهشتِ خدای
باز کردند بامداد، دری
۲من ندیدم به راستی همه عمر
گر تو دیدی به سرو بر قمری
۳یا شنیدی که در وجود آمد
آفتابی ز مادر و پدری
۴گفتم از وی نظر بپوشانم
تا نیفتم به دیده در خطری
۵چاره، صبر است و احتمال، فراق
چون کفایت نمیکند نظری
۶میخرامید و زیر لب میگفت
«عاقل از فتنه میکند حذری»
۷سعدیا پیش تیر غمزهٔ ما
به ز تقوا ببایدت سپری
۸