ای که بر دوستان همیگذری
تا به هر غمزهای دلی ببری
۱دردمندی تمام خواهی کشت
یا به رحمت به کشته مینگری
۲ما خود از کوی عشقبازانیم
نه تماشاکنان رهگذری
۳هیچم اندر نظر نمیآید
تا تو خورشیدروی در نظری
۴گفته بودم که دل به کس ندهم
حذر از عاشقی و بیخبری
۵حلقهای گرد خویشتن بکشم
تا نیاید درون حلقه پری
۶وین پری پیکران حلقه به گوش
شاهدی میکنند و جلوه گری
۷صبر بلبل شنیدهای هرگز
چون بخندد شکوفه سحری؟
۸پردهداری بر آستانهٔ عشق
میکند عقل و گریه پردهدری
۹چو خوری دانی ای پسر غم عشق
تا غم هیچ در جهان نخوری
۱۰رایگان است یک نفس با دوست
گر به دنیا و آخرت بخری
۱۱قلم است این به دست سعدی دَر
یا هزار آستین دُرِّ دَری
۱۲این نبات از کدام شهر آرند؟
تو قلم نیستی که نیشکری
۱۳