زنده بی دوست خفته در وطنی
مَثَلِ مردهایست در کفنی
۱عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح تنی
۲تا صبا میرود به بستانها
چون تو سروی نیافت در چمنی
۳و آفتابی خلاف امکان است
که برآید ز جیب پیرهنی
۴وآن شکن برشکنْ قبائلِ زلف
که بلاییست زیر هر شکنی
۵بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی
۶جای آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی
۷هفت کشور نمیکنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی
۸از دو بیرون نَه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمیرسد سخنی
۹